۱۳۹۱ اسفند ۲۷, یکشنبه

بیلاخی برای گوگل

این قدرت بدمذهب پدیده عجیبی است. خیلی مهم نیست که چه کسی به دستش میگیرد. مثل ویروس می ماند و به سرعت آلوده می کند. صاحبش سریعا به این نتیجه می رسد که حالا که صاحب قدرت است باید حالی به آنها که زیردستش هستند بدهد و بهشان بفهماند که دنیا دست کیست. این آدم قدرتمند اگر قدرت سیاسی در دستش باشد سانسور می کند، آدم زندانی می کند و دیگران را وادار به پاچه خواری و ریا و مجیز گفتن می کند و اگر ماهیت غیر سیاسی هم داشته باشد به نوع دیگری اعمال می شود. نمونه اش همین گوگل. چون پرطرفدار شده و پولدار و قدرتمند توقع دارد هر ساز ناکوکی که می زند بقیه باهاش برقصند. یکمرتبه راست می کند که گودر را محدود کند و گودرچی ها را بفرستد سراغ گوگل پلاس. هیچ کس هم نمی تواند جلودارش شود. کسی هم نمی گوید که به چه اجازه ای داری سلیقه ها را جهت می دهی. خب قدرت دارد. و حالا می خواهد قدرتش را بر ما معتادان به گوگل ریدر جاری کند. اما گوگل جان اینبار را کورخواندی. صنف ریدر بازها را نمی توان جهت داد، نمی توان مدیریت کرد. شنیدم که در روز اول عشوه آمدنت 500 هزار نفر سراغ فیدلی رفتند. بدجوری خوردی. نه؟

۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

معضله احترام به عقاید دیگران

ورد زبان خیلی هایمان شده: "به عقایدشون احترام بذار" ، "اینم یه جور عقیدست و قابل احترام" ، "به عقاید دیگران توهین نکن" و ... همه مان می گوییم، اما این گفتن چقدر پز است و چقدر واقعی؟ چقدر در واقعیت ریشه دارد؟ اصلا چقدر درست است؟
احترام گذاشتن به عقاید دیگری در دو جا می تواند ریشه داشته باشد و بسته به هر یک نتایجی متفاوت دارد. اولین نگرش چیزی است که تحت عنوان پلورالیسم یا تکثر گرایی از آن نام می برند. منطقش ساده است: "حقیقت همچون آینه ایست که از آسمان به زمین افتاده و حالا هزاران هزار تکه شده و هر تکه در دست فردی است. پس هر چند همه ما فکر می کنیم که تکه ای که در دستان ماست حقیقت تام و تمام است اما واقعیت این است که هر کس کسری از حقیقت  را در اختیار دارد و هر کس به قدر خود محق است. پس چون من و شما هیچ یک مطلقا بر حق نیستیم باید به عقاید هم احترام بگذاریم و نمی توانیم بیش از سهممان از حقیقت لاف بزنیم و ادعا کنیم.
راستش این ورژن برای من خیلی سنگین است. نمی فهممش. اینکه فلان فیلسوف همان قدر بر حق باشد که فلانی با عقاید خرافی اش و این دو همانقدر بر حق باشند با آن گاوپرست در فلان نقطه دنیا و همه اینها کسری از حقیقت را داشته باشند هر چند منطقا پذیرفتنی است اما "تو کت من نمی رود". 
من ورژن دیگری را می پذیرم. مبنای این یکی اصل فرد گرایی است. من به عقاید تو، شخص تو، احترام می گذارم چون برای تو بعنوان یک "شخص" یا "فرد" احترام قائلم. در اصل من نه به عقاید که به فردیت توست که احترام می گذارم. اگر تو گاوپرستی و ساعتها توی ترافیک می مانی و دعا می کنی که گاو راهش را بکشد و از وسط خیابان کنار برود و یک هش نمی گویی مبادا حضرت گاو بهشان بر بخورد، من احترام می گذارم، مسخره ات نمی کنم چون به فرد تو احترام می گذارم، به آزادیت برای انتخاب گاو پرستی. اما اینها مانع نیست که گاو پرستی را در کلیتش نه تنها نقد بلکه با رکیک ترین تعبیرات مسخره کنم. پس برای من همه عقیده ها محترم نیستند. آدمها محترم اند و عقاید به صرف آویزان شدن به آدمها لختی از نقد من آسوده می شوند.

۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

فاکینگ فیسبوک

فیسبوک هر چی که هست به زندگی من یکی بدجوری گند زده. برای منی که به زور با یک نفر می جوشم و به هزار مکافات دو کلمه حرف می زنم شناختن افراد از دریچه یکسری نشانه ها انجام میشود. درست مثل کوری که در راهش علائمی در نظر می گیرد و با لمس آنها راه را پیدا می کند من هم تابحال دور و بری هایم را همین طور می شناختم. اینکه فلانی کوندرا می خواند، جان لنون گوش می دهد، اخیرا از کار رعنا فرحان خوشش آمده، از فلان رمان جدیدا چاپ شده حالش بهم خورده، در مورد فلان حرکت اعتراضی چه نظری دارد و ... همه چیزهایی بودند که جای گپ زدن و در کل ارتباط را برایم پر می کرد. اما...
این فیسبوک هیچی ندار همه چیز دنیا را برایم قر و قاطی کرده. درست مثل همان کوری هستم که جای اسباب و وسایل خانه اش را عوض کرده اند و حالا چپ و راست به در و دیوار می خورد. وقتی پروفایل کسی را که می خواهم بشناسمش چک می کنم جز گیجی و منگی چیز دیگری نصیبم نمی شود. طرف همزمان از شیلا و لیلا فروهر و فردی مرکوری خوشش می آید. یا هم کافکا می خواند و هم رمان صد من یغاز. کلا این لایک کردن بدجوری شاخک های شناختی مرا کج و کوله کرده. به نظرم باید فکری به حالش کرد. باید مکانیسمی وجود داشته باشد تا نگذارد هر ننه قمری هر چیزی را لایک کند. قبلش باید به سوالی چیزی در باره این بی صاحبی که دارد لایکش می کند جواب دهد. نمی دانم، شاید هم من دارم خیلی مشکل قدیمی و ریشه دارم را بزرگنمایی می کنم، یا نه، ملت ما بدجوری مرزهای مدرنیته را پشت سر گذاشته اند و پست مدرن زندگی می کنند. نظر شما چیه؟؟

۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

من نمی جنگم، نمی جنگم، نمی جنگم!

آدمهای قوی، آنهایی که می جنگند تا حقشان را بگیرند، آنها که می ایستند تا محیط اطرافشان را تغییر دهند و به میل خود رام کنند، آنها که منشا اثر در زمانه خود هستند، آنها که در برابر ناملایمات اطراف خم به ابرو نمی آورند، آنها که حتی وقتی غم لشگر می انگیزد به برانداختن بنیادش بر می آیند.
من از این دسته نیستم. تا به حال به ذهنم هم خطور نکرده که بخواهم به تغییر محیط دور و برم دست به اقدامی بزنم. از نظر من حق گرفتنی نیست، اصلا اگر گرفتنی باشد حق نیست، حق باید باشد، باید مال من باشد تا حقم باشد، حقی که بخواهم برایش خودم را جر بدهم همان بهتر که نباشد. عمرا برای گرفتن حقم! نمی جنگم. همرنگ جماعت نمی شوم ولی آنقدر هم رنگم را جیغ نمی کنم که بین یک میلیون نفر توی چشم بیایم. راستش خیلی برایم مهم نیست چیزی را بهتر کنم. بهتر شدنی از دید من وجود ندارد، اگر بدتر نشود شاکرم. به زوال خودم خو کرده ام، فقط نمی خواهم به قول معروف "خرکی" اتفاق بیفتد. می خواهم با یک شیب آرام و بدون درد و خونریزی کلکم کنده شود. ثبات، محافظه کاری، احتیاط تمام آن چیزی است که وجود مرا تشکیل می دهد. ماجراجویی برایم حکم بازی رولت روسی دارد، احتمالا از هیجانش پیشکی سقط می شوم. برایم فرقی ندارد که "چه می شود"، در کل هرچه بشود بهتر نمی شود، پس نشدن به شدن ارجح است. در کل من نمی جنگم، نمی جنگم، نمی جنگم، میشینم یه گوشه، میگم به یورم!*

*از آهنگ "نمی جنگم"، گروه 127

۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

پیری

پیری ربطی به سن و سال ندارد. این چرندی که می گویند که "دلت باید جوان باشد" هم حرف مفت است. زمانی پیر می شوی که کسی در کنارت حس کند که تو پیری، که پیری ات را درک کند، که پیرت بداند. آن وقت است که پیر می شوی. بخواهی یا نخواهی، حتی در سن 28 سالگی ...

۱۳۹۱ اسفند ۱, سه‌شنبه

زندگی به زور قهوه

ناتالی آرایشش را تمام می کند. ضبط را روشن می کند و برای استریپتیز روی تخت می آید که صدای زنگ بیدار باش موبایل بلند می شود. از وقتی دستم شرطی شده و خود به خود زنگ را خفه می کند، موبایل را کنار دستم نمی گذارم و از وقتی کل بدنم بدون فرمانبری بلند می شود و زنگ را قطع می کند مجبورم هر شب یکجا گوشی مادر مرده را پنهان کنم. اینبار صدا از زیر تخت است. زنگ را قطع می کنم. 15 دقیقه وقت دارم از خانه بیرون بزنم. قبل از رفتن به توالت کتری را به برق می زنم. بر که می گردم سه قاشق غذا خوری قهوه فوری توی لیوان می ریزم، بعلاوه آب جوش، و از وقتی به لطف ایل و تبار گریگوری دیابت نصیبم شده، بدون شکر. قبلا به‌اش سوخت موشک می گفتم، اما چند وقتی هست که شده باتری قلمی، آنهم از نوع چینی. در طی پوشیدن لباس هر بار یکی دو قلپ می خورم، بد مذهب تلخ است اما با هر جرعه ای که پایین می رود انگار گوشه ای از بدنم روشن می شود و بکار می افتد. جلوی در هدفونها را توی گوشم می چپانم. موسیقی تند و کوبنده، چیزی که با فرکانس فکر کردنم تداخل کند و جلویش را بگیرد.
جلوی در کلاس هدفونها را بیرون می آورم. تو نرفته ام که استاد پشت سرم تو می آید. از بعد از یک ربع موبایل بیرون کشیدن ها و ساعت دیدن ها شروع می شود. کی این سه ساعت تمام می شود؟ بحث کلاس راجع به پست مدرن هاست، با این جماعت آبم هیچ وقت توی یک جوب نمی رود، نه می فهممشان و نه هیچ وقت سعی کرده ام بفهمم. برای 7-8 نمره کلاسی هم که شده باید چیزی بگویم و توی بحث شرکت کنم. ترکیبی از چند تا اصطلاح و یکسری حرف ربط از دهانم در می آید، قطعا مزخرف. استاد به شیوه مشابهی چرندی تحویلم می دهد. همزیستی مسالمت آمیز. تا آخر کلاس چند تا کار که باید در آینده بکنم به ذهنم می‌رسد، حتما باید توی فایل کارهای آینده واردشان کنم. کلاس تمام می شود. جلوی در هدفونها را توی گوشم می کنم.
حین خوردن نهار فیسبوک را چک می کنم. مهسا یک عکس جدید گذاشته. از نمی دانم کجای استرالیا. مقدار زیادی پر و پاچه لخت و اگر دقت کنی یک صورت و بدن و احتمالا یک منظره ای آن پشت سر که لابد خیلی مهم نبوده. حتما با پاهایش یک کاری کرده که حالا ما باید ببینیم. ولی خودمانیم، بد پر و پاچه ای ندارد. حیف که قدرش را ندانستم. عکس را لایک می کنم. غزل هم برای یک پسر توی یک کامنت ماچ فرستاده. پروفایلش را باز می کنم. کمی عقب می روم. پسرک نوشته: "هپی ولنتاین مای غزل"، مای غزل! رسما سند زد و رفت، ایندفعه که این دختره زرت و پرت فمنیستی کند می دانم چطور به‍‌اش برینم. می گویم اول برو سندت رو از رهن دربیار بعد! حالا چی اینجا بنویسم؟ می نویسم "ولنتاین دار شدت مبارک". نه، خیلی از سر ضعفه. کاش لااقل یه اکانت دختر می ساختم و باهاش ولنتاین رو به خودم تبریک می گفتم، اینجوری می شد از خجالت این شازده خانم در بیام. نه، کار چیپیه. این عکس را هم لایک می کنم، سگ خور. باید مقاله ترم پیش مهاجرت را بنویسم، چند روز بیشتر تا ددلاینش نمونده. بلند می شوم. سه قاشق غذا خوری، تلخ.
روی فایل "مقاله مهاجرت" کلیک می کنم. صفحه باز می شود: "تحلیل پدیدار شناسانه پدیده مهاجرت در ایران" بقیه صفحه خالی است، متن را مارک می کنم، فونتش را عوض می کنم، راست چین، وسط چین. نه، حالش نیست. مینیمایزش می کنم. دوباره اینترنت. اخبار. از بالاترین تا رجا نیوز. یکی یکی. بعد قیمت دلار و یورو. بقیه فیلم دیروزی را هم شروع می کنم به دیدن. 20-25 دقیقه که می بینم می بندمش. چرنده. نه احمق، کن پرایزه. پس من چرندم، مخم چرنده، چرند پسندم، سلیقه ام نازله. الاغ، عصر عصر پست مدرنیسمه. فرهنگ نازل و فاخر نداریم، آمریکن پای و کیشلوفسکی یه ارزش دارن. بریکولاژ جهانی. فرهنگ چهل تکه. تموم شد عصر زرت و پرت مدرن. آره؟، پس چی؟، پس یعنی دهنمکی و فرهادی هم آره؟. ضبط را روشن می کنم، صدا روی آخر.
3 قاشق، تلخ. توی دو سه قلپ تمامش می کنم. جلوی لپ تاپم. روی مقاله مهاجرت کلیک می کنم. چند روز بیشتر وقت ندارم. شروع می کنم. دو سه خطی ننوشته ام که یادم می آید به پروفسور واگنر دوباره میل بزنم. نمی دانم چند بار باید خایه هایش را بمالم که یک نگاه به این رزومه ما بیندازد و یک جوابی محض رضای خدا بدهد. شروع می کنم: دیر پروفسور واگنر. چی بنویسم؟ بنویسم مرتیکه مگه چی ازت کم میشه من بیام اونجا بتونم آویزون میهن عزیزت شم؟ نه، می نویسم: از آی سد بیفور... آخه دیوث اگه اون چیزای پیشت رو خونده بود یک ایمیل خالی هم شده میفرستاد. کم خایه هاشو مالیدی؟ اینم مثل بقیه. اصلا فکر کنم میل آدرس منو فیلتر کرده که صاف بره تو ترش. در می زنند. وقتش است. شب نشینی خانوادگی. خوب شد این رسیور اتاق را نصب کردم، حداقل از شر بفرمایید شام و آکادمی راحت شدم، فقط مونده جم تی وی. اینجوری می توانم تو اتاق دل سیر پورن ببینم. بدی اش این است که چند روز در میان باید ببیفتم به گدایی آپدیت و کد و از این مزخرفات. اصلا مگه ما تحت تهاجم فرهنگی نیستیم؟ پس این استکبار جهانی چه گوهی داره میخوره؟ چهارتا کانال سکسیم از ما دریغ می کنن. اگه به من بود که چند تا کانال پورن فارسی هم راه مینداختم. یادم باشه اینم تو فایل کارهای آینده وارد کنم. و اینکه ببینم پست مدرنیستها راجع به پورن چیا گفتن؟ حتما مزخرف. شام رو میخورم. باید این مقاله لعنتی رو تموم کنم. سه قاشق، این بار استثنائا یک قاشق شکر.
یک صفحه نوشته‌ام. شبیه روده درازیهای اول انشاهای دوره مدرسه شده. وقت یک "بر همگان واضح و مبرهن" است کمه. بک اسپیس. اصلا رو خودم پدیدار شناسی می کنم. عجب فکری. تا فردا باید روش فکر کنم. رسیور را روشن می کنم. فیورت لیست 5. نامسلمانها همه را بسته اند. فقط یکی دو تا از این لیو شوها هست. اینام فایده نداره. اینا سلیقه عام رو می خوان ارضا کنن. یکی سیاه یکی سفید یکی بلوند یکی سبزه یکی چاق. لا اقل نمی کنن هر شب یه تیپ رو مخاطب قرار بدن تا مخاطب اینقدر به زحمت نیوفته. تا داری واسه این سفید توپوله فانتزی میسازی، 180 درجه کانال عوض میشه میره روی یک سیاه لاغر. آخه مغز آدم مگه چقدر کشش داره؟ من اگه مدیر این کانال بودم میدونستم چکار کنم. چی میشد الان جای اینا ناتالی و الن پیج بودن. پسر عجب فکری! اینو حتما باید تو فایل اضافه کنم. لیو شوی سلبریتی ها! راستی واسه زنها هم از اینا درست می کنن؟ خوبه ها، برم سرچ کنم اگه هست واسش اپلای کنم. شبی چند ساعت خودمو میمالم. اینم کاریه واسه خودش. حال پاشدن نیست، فردا سرچش می کنم. این بلونده داره قلقلکم میده. یه ذره چونش عقب تر بود بهتر بود. چشمام داره گرم میشه. کو این کنترل بی صاحب؟ خاموشی اتوماتیک واسه 1 ساعت دیگه.
ناتالی همین الان اومد. هیچ وقت شکل قوی سیاه نیست. همیشه شکل وی فور وندتاست. حرصم میگیره. جلوی آینه شروع میکنه به آرایش کردن. پاهایش رو که از زیر دامن کوتاهش معلومند رو دید می زنم. با پاهای مهسا مقایسه می کنم. مهسا زیادی چاقه. بلند می شوم و گردنش را می بوسم. آخ که اگه غزل همچین گردنی داشت، البته با اجازه آقای مای غزل. ناتالی داره آرایش می کنه. دست می برم که سوتینش را باز کنم. اه، یک قاشق شکر کوفتی کار خودش را کرد. دوباره گردن ناتالی را می بوسم و خداحافظی می کنم. بر می گردد، شبیه قوی سیاه شده. قیافه مظلوم میگیرم و میگویم: فاکینگ دایابتس.
برای شاشیدن بلند می شوم. تا صبح باید چندین بار تکرارش کنم....

۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

یک پذیرایی ساده، به صرف حیرت و پریشانی!

فیلم مانی حقیقی روایتی از گمشده هایی میان دو دستگاه معنایی است. از یکطرف با آدمهایی مواجه ایم که کاملا دنیایشان را با منطق خشک و ابزاری و دودوتا چهارتا می فهمند و از سوی دیگر آدمهایی را داریم که انگار در یک استخر معنایی عمیق متافیزیکی شنا می کنند و دنیایشان کمتر با منطقی از جنس قبلی قابل درک است. فیلم لحظه برخورد این دو دنیا را به نمایش می کشد.
اگر قرار باشد زندگی ما محدود به این دنیا باشد و ما در دنیایی با قوانین عام و در یک کلام دنیای مادی و بدون دخالت متافیزیک زندگی کنیم منطق زندگی مان چه چیزی خواهد بود؟ در چنین دنیایی جای ارزشها کجاست؟ مثلما در این جهان دفن کردن جنازه یک آدم توی زمین یخ بسته عبث ترین کار است وقتی که میدانیم اگر جنازه روی زمین رها شود و گرگها بخورندش هیچ فرقی با آن حالتی ندارد که توی زمین چالش کنیم و طعمه کرمها شود (حتی به قول شخصیت کاوه در فیلم جنازه کرم خورده حتی شنیع تر هم هست) در این دنیا ما قرار است چشممان به جنازه نیفتد که دور انداختنش همان کار دفن را می کند. پس اگر خرد مادی مان تحریک شود قاعدتا انگیزش های متافیزیکی را شکست می دهیم و رو به این دودوتا چهارتای خشک می آوریم که پول توی کیسه در این فیلم همین کار را برایمان می کند. 
کاوه و لیلا قرار است که بانی جنگ این دو اقلیم باشند. قرار است که ایمان متافیزیکی را به امتحان پول(منطق مادی) بگذارند. از این زاویه دید اگر شما پول داشته باشید دیگر دلیلی ندارد که دلتان شور رساندن کامیون سیمان به فلان ده را بزند. شما دارید برای پول کار می کنید پس اگر پول داشتید نیاز به کار کردن ندارید و در این میان تعهد کاری و دلسوزی و ... یعنی کشک! در دنیای مادی پول خداست. اگر پول دست شما باشد، شما خدایید و می توانید منطق خودتان را حاکم کنید. می توانید حکم کنید که 2+4 هفت تا می شود، می توانید مثل خدا ببخشید و پس بگیرید. می توانید بگویید این قاطر (سمبل ناباروری و اختگی) حامله است و بقیه باورتان کنند. اگر قرار است دنیا با منطق خشک معنا بگیرد، کار پیرمردی که توی آلونکی -که به قول لیلا به گوز بند است- زندگی می کند و پول قبول نمی کند ابلهانه است، همانطور که تا نصفه شب به امید اینکه کسی می اید و پول را پس می گیرد نشستن ابلهانه است، همانطور که باور کردن داستان دوزاری کاوه در مورد لیلا ابلهانه است. بله، ما با دو گروه آدمی طرفیم که هیچ وجه مشترکی با هم ندارند و هر کدام توی دنیای خودشان زندگی می کنند و رفتنشان از یک طرف طیف به طرف دیگر برایشان بدبختی به دنبال دارد.